|
الهی چنان کن سرانجام کار .................... تو خشنود باشی و ما رستگار
|
استاد یدالله کابلی

بی هیچ تردید استاد یدالله کابلی خوانساری یکی از تاثیر گذارترین هنرمندان معاصر است که با پدید آوردن شیوه ای تلفیقی در خط شکسته توانسته است بسیاری از نیازهای جامعه هنری امروز را جوابگو باشد.
استاد یدالله کابلی متولد سال ۱۳۲۹ هجری شمسی در خوانسار است که فعالیتهای رسمی خوشنویسی خود را از سال ۱۳۴۷ آغاز نموده است.

خط نستعليق را حدود سه سال در نزد استاد , شادروان سيد حسن مير خاني آموخت. چنانچه كه خود استاد مي گويد در آن زمان جز اندك نسخه هاي خط شكسته نستعليق كه هر از چند گاه در نشريات چاپ مي شد اثري از اين نوع خط يافت نمي شد ليك همان چند عكس بي رمق چنان استاد را به خود مجذوب كرد كه پس از كسب اجازه از استاد خود به سمت احياء اين خط كشيده شد تا اينكه بعدا آموزش اين هنر اصيل در دستور كار انجمن خوشنويسان قرار گرفت.
از اساتيد شكسته نويس ديرين بايد استاد درويش عبد المجيد – خورشيد پرفوغ و بي غروب شكسته نويسي – را نام برد كه بعد از آن ميرزا حسن اصفهاني , محمد رضا اصفهاني , ميرزا كوچك اصفهاني , محمد علي شيرازي و نهايتا سيد گلستانه را نام برد كه پل ارتباطي بود بين نسل گذشته با دوران معاصر. استاد كابلي از جمله نادر هنر منداني است كه نه تنها نسوخ ذوق هنري افراد را در شيوه نگارشرا نفي نمي كند بلكه چنانچه بدعت ها خارج از اصول و قواعد مقبول نباشد يكي از نقاط قوت خط مي داند و همين نگرش باعث شده كه سبك خود استاد , شمايل شكسته نويسي را به سر حد اعلي برساند و همين باعث احياء دوباره خط و گرايش جوانان امروز به اين خط شده است.



در فرجامین سخن کامکاری و بخت یاری این استاد گرانمایه را از درگاه دادار دادآفرین خواهانم.


عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بر روی یک دگر ، ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
تحسین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه می کردم !
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه می کردم!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که می دیدم عزیز نابجایی ،
ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد.
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق
فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،
به جزء اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم:
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته که تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد !
و گرنه من به جای او چو بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
« رحیم معینی کرمانشاهی »


اسرافیل شیرچی
متولد۱۳۴۱ بابل
فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران
مدرس انجمن خوشنویسان ایران

عمری از مشق دو تا بود قدم همچون چنگ
تا که خط من بیچاره بدین قانون شد
این بلا بر سرم از حسن خط آمد امروز
وه که خط سلسله پای من مجنون شد

براین باورم که شرح حال زندگیم جز خط هایم نیست ، چرا که من با حروف زندگی می کنم و آنها را بسانی باغبانی وفادار کنار هم می آرایم سبزشان می کنم و با آنها رها می شوم . چنین شد که بر آن شدم دست خط های خود را که طی این چند دهه عمرم مشق شد در یک مجموعه گردآوری کنم تا یادگاری شود و در این گنبد دوار بماند چرا که خط ، صدای سخن عشق است و دیگر هیچ
ریشه تاریخی آن از کتیبه های نبطی کوفی عربی و یا کوفی های ایرانی ، کوفی های برگردار " مورق " و غیره و یاقوت و خطوط مغربی ها را مطالعه کردم و همه آنان را با دل و جان و اشتیاق نگاه کردم و در آن مستغرق شدم
از سیاه مشق های ایام بیقراریم تا شکسته های شیداییم و تا مرغهای بسمل که با حرارت شرقی می آفرینمشان، در این مجموعه جمع کردم که با آنان تا بی کران عالم پندار رفتم و آنها مرا به آسمان آبی پر طراوت بردند
مرغهای بسمل چه شیرین و چه دوست داشتنی هستند . آنها از زمان سلجوقیان پر زدند و چرخیدند و آمدند اطراف منزل رضا عباسی و محمد زمان و اسماعیل جلایر و رضا مافی گذشتند و عطر یاد آنان را برای من به ارمغان آوردند و بر روی کاغذ من نشستند
با چرخش قلم نام خداوندگار را آذین پرو بال مرغم می کنم ، پرنده کوچک جان می گیرد و بر آسمان عشق پرواز می کند.
مرغهای بسملی که آفریدمشان به همه جای دنیا سر می زنند. از آسیا گرفته تا اروپا و آمریکا و غیره به همه جا پر می کشند. گویی آنها هم از دیو و دد ملول گذشته اند وبه دور شهر پی آدم می گردند ولی مرغهای بسمل من ، چراغ در دست ندارند زیرا نام یزدان هستی ، خورشیدی است که همه جا را منور کرده است حتی این مرکب سیاه خویش را
سیاه مشق هایم ، مونس ایام بی قراری هایم هستند . گوشه ای آرام می گیرم و شروع به نوشتن می کنم ، سر مشق های کلهر و میرزا غلام رضا و درویش عبدالمجید و سید گلستانه را
در اندرون من خسته دل ندانم کیست




چه شیدایی خاصی و چه مستی زیبایی . مدهوش می شوم و " محرم این هوشم جز بیهوش نیست " و این بار هم مشتری زبان و دلم، قلمم می شود
موسیقی حروف چنان بلند و بی پروا گوشم را می نوازد که از میان کلامشان به وضوح می شنوم
گرم از دست برخیزد که به دلدار بشینیم

وصال را میابم. در این محفل گرم و عرفانی بزرگانی چون فردوسی، خیام، حافظ و مولانا و در گوشه ای دیگر هنرمندان مکتب هرات بهزاد و آقا میرک سلطان علی و طرف دیگر میر عمادالحسنی مرد نستعلیق ایران ، درویش طالقانی که زلف شکسته هایش به دنیا می ارزد، همه حضور دارند وجودم پر از خیال پرنیانی این بزرگان است، در گوشه ای آرام می نشینم و رو به تابلو هایم میکنم و می گویم
گوشه ابروی تست منزل جانم




