تبليغاتX
احمد ابراهيمي فرد
الهی چنان کن سرانجام کار .................... تو خشنود باشی و ما رستگار
 

استاد یدالله کابلی

kaboli

 

بی هیچ تردید استاد یدالله کابلی خوانساری یکی از تاثیر گذارترین هنرمندان معاصر است که با پدید آوردن شیوه ای تلفیقی در خط شکسته توانسته است بسیاری از نیازهای جامعه هنری امروز را جوابگو باشد.

استاد یدالله کابلی متولد سال ۱۳۲۹ هجری شمسی در خوانسار است که فعالیتهای رسمی خوشنویسی خود را از سال ۱۳۴۷ آغاز نموده است.

 

khate ostad kaboli

خط نستعليق را حدود سه سال در نزد استاد , شادروان سيد حسن مير خاني آموخت. چنانچه كه خود استاد مي گويد در آن زمان جز اندك نسخه هاي خط شكسته نستعليق كه هر از چند گاه در نشريات چاپ مي شد اثري از اين نوع خط يافت نمي شد ليك همان چند عكس بي رمق چنان استاد را به خود مجذوب كرد كه پس از كسب اجازه از استاد خود به سمت احياء اين خط كشيده شد تا اينكه بعدا آموزش اين هنر اصيل در دستور كار انجمن خوشنويسان قرار گرفت.

  

   از اساتيد شكسته نويس ديرين بايد استاد درويش عبد المجيد – خورشيد پرفوغ و بي غروب شكسته نويسي – را نام برد كه بعد از آن ميرزا حسن اصفهاني , محمد رضا اصفهاني , ميرزا كوچك اصفهاني , محمد علي شيرازي و نهايتا سيد گلستانه را نام برد كه پل ارتباطي بود بين نسل گذشته با دوران معاصر. استاد كابلي از جمله نادر هنر منداني است كه نه تنها نسوخ ذوق هنري افراد را در شيوه نگارشرا نفي نمي كند بلكه چنانچه بدعت ها خارج از اصول و قواعد مقبول نباشد يكي از نقاط قوت خط مي داند و همين نگرش باعث شده كه سبك خود استاد , شمايل شكسته نويسي را به سر حد اعلي برساند و همين باعث احياء دوباره خط و گرايش جوانان امروز به اين خط شده است.

khate kaboli

Dast Khate Ostad Kaboli

khate ostad kaboli

در فرجامین سخن کامکاری و بخت یاری این استاد گرانمایه را از درگاه دادار دادآفرین خواهانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط احمد ابراهيمي فرد شربیانی  | 

 

Mohammad

 

نمیدانم چه بنویسم؟
از مظلومیتت؟ که بعد از سال هاهنوز هم کافران بر تو می تازند و به سخره ات میگیرند و جاهلان شاعرت می خوانند
ویا از عظمتت که قرآن --این یادآوری برای عالمیان ,, این گنجینه پاک و بی همتا و این داروی بی بلا--تو را رحمت عالمیان نامیده است
و من ای پیامبر
از پس غبار قرن ها تو را می بینم که مضطرب , نگران سرنوشت مسلمین هستی
و نه تنها برای آنان که برای تمامی بشریت دعا کردی
و من پس از قرن ها سلامت میکنم
سلام مرا پذیرا باش
ای پیامبر رحمت
ای ...محمد
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط احمد ابراهيمي فرد شربیانی  | 

 

moeini kermanshahi

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

همان یک لحظه اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بر روی یک دگر ، ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

تحسین نعره ی مستانه را خاموش آندم،

بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

برای خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه می کردم!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که می دیدم عزیز نابجایی ،

 ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد.

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق

فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،

به جزء اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم:

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته که تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد !

و گرنه من به جای او چو بودم.

یک نفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

         

                             « رحیم معینی کرمانشاهی »

 

ostad moeini kermanshahi

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط احمد ابراهيمي فرد شربیانی  | 

 

Ostad Shirchi

اسرافیل شیرچی
متولد۱۳۴۱ بابل
فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران
مدرس انجمن خوشنویسان ایران

 OSTAD ESRAFIL SHIRCHI

درآغازهیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود . ومن با کلمه متولد شدم ، در لابه لای منحنی های حروف رشد کردم ، عشق ورزی آموختم و راه طولانی هنر را برگزیدم
پس از چندی دریافتم "سخن عشق نه آن است که آید به زبان" پس گفت و شنود را کوتاه کردم و دست به نی بردم ، نی ای که اوهم پر ازحکایت هاو شکایتها بود . این بار در نی ندمیدم . بلکه او را به روی کاغذ آورده تا حکایتی از بزرگی شود و سپس نوای موذنش سماعی عارفانه گرفتند چنانم مست کرد که دامنم از دست برفت "
آری ، خط را یافتم مونس همه ایامم شد و سپس روح بزرگانی چون حافظ ، خیام ، مولانا و غیره در آن متجلی گشت و سر تسلیم فرود آوردم و خط

عمری از مشق دو تا بود قدم همچون چنگ

تا که خط من بیچاره بدین قانون شد

این بلا بر سرم از حسن خط آمد امروز

وه که خط سلسله پای من مجنون شد

 

iran-shirchi

براین باورم که شرح حال زندگیم جز خط هایم نیست ، چرا که من با حروف زندگی می کنم و آنها را بسانی باغبانی وفادار کنار هم می آرایم سبزشان می کنم و با آنها رها می شوم . چنین شد که بر آن شدم دست خط های خود را که طی این چند دهه عمرم مشق شد در یک مجموعه گردآوری کنم تا یادگاری شود و در این گنبد دوار بماند چرا که خط ، صدای سخن عشق است و دیگر هیچ
ریشه تاریخی آن از کتیبه های نبطی کوفی عربی و یا کوفی های ایرانی ، کوفی های برگردار " مورق " و غیره و یاقوت و خطوط مغربی ها را مطالعه کردم و همه آنان را با دل و جان و اشتیاق نگاه کردم و در آن مستغرق شدم
از سیاه مشق های ایام بیقراریم تا شکسته های شیداییم و تا مرغهای بسمل که با حرارت شرقی می آفرینمشان، در این مجموعه جمع کردم که با آنان تا بی کران عالم پندار رفتم و آنها مرا به آسمان آبی پر طراوت بردند
مرغهای بسمل چه شیرین و چه دوست داشتنی هستند . آنها از زمان سلجوقیان پر زدند و چرخیدند و آمدند اطراف منزل رضا عباسی و محمد زمان و اسماعیل جلایر و رضا مافی گذشتند و عطر یاد آنان را برای من به ارمغان آوردند و بر روی کاغذ من نشستند
با چرخش قلم نام خداوندگار را آذین پرو بال مرغم می کنم ، پرنده کوچک جان می گیرد و بر آسمان عشق پرواز می کند.
مرغهای بسملی که آفریدمشان به همه جای دنیا سر می زنند. از آسیا گرفته تا اروپا و آمریکا و غیره به همه جا پر می کشند. گویی آنها هم از دیو و دد ملول گذشته اند وبه دور شهر پی آدم می گردند ولی مرغهای بسمل من ، چراغ در دست ندارند زیرا نام یزدان هستی ، خورشیدی است که همه جا را منور کرده است حتی این مرکب سیاه خویش را
سیاه مشق هایم ، مونس ایام بی قراری هایم هستند . گوشه ای آرام می گیرم و شروع به نوشتن می کنم ، سر مشق های کلهر و میرزا غلام رضا و درویش عبدالمجید و سید گلستانه را

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
 
 
hafez-shirchi
 
حروف روی هم می آیند . با بی نظمی که حاصل از نظمی خاص است، روی هم سوار می شوند . بسان حوض آبی می شوند که حروف چون چرخش ماهیان قرمز امواج آن را رقصان می کند . حروف آرام می غلتند. بعضی هاشان پشت یکدیگر برای همیشه می مانند و از چشم مخفی می شوند، ولی حسشان همیشه در فضای صفحه جاری است
در این رقص مستانه من و قلم نی تنها نظاره گریم . قلم راوی می شود تا حکایت درونم را نقل کند . حروف ها می آیند " به اشتیاق تو جانم به لب رسید بیا... " گذر زمان را حس نمی کنم . تمام صفحه سفید کاغذ پر می شود از حروف هایی بسان پرندگان در مزرعه ها با رقص های زیبایشان. قلم به تعالی خود ادامه می دهد و من هنوز بی قرارم
هویتم ، شکسته نستعلیق هایم، از درویش طالقانی و میرزا کوچک و دهها شکسته نویس گمنام دیگر... مهر خاصی به آنها می ورزم همیشه خودم را لابه لای منحنی ها و ظرایف وصف نشدنی اش جستجو می کنم با شکسته هایم شیدا می شوم " در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی " می دانم آنچنان که دل روزگار و دل پر تشویش خودم، خواست نشده اند، می رسند، پخته می شوند ، آهسته ، آهسته دارند در دل مردم صاحب کمال جایی پیدا می کنند ، خیلی تلاش و صداقت می خواهند و پشتوانه و درک درست از آثار بر جای مانده از هنرمندان پیشین
در این سان است که دیگر عرصه کوچک کاغذ که خلوت شیرین و خاصی دارد ، جای خود را به بوم های بزرگ دو در یک متر می دهند
عرصه هنر وسیع گشت و کار من دشوار! یاد مولانا می افتم و ان بازار مسگری و آن شیدایی های پیر چنگی ها و
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
 
 
khate shirchi
 
بوم و ابزار کارم میدان شیدایی ها می شوند . سبک می شوم وسیع می شوم ، سبز می شوم بسان دشتهای سر سبز سرزمین مادریم مازندران . در کش و قوس های حروف شکسته، خم گیسوی یار را می بینم، در بالای بوم نام پروردگار را نقش می زنم " این همه نقش می زنم از جهت رضای تو " او که از آغاز با من بوده و معبودی است ازلی
کادر های مربع که نمادی از کعبه مقصود هستند حال و هوای مرا عطرآگین می کند . کمی آن طرف تر جایی برای نوشتن می یابم
فردوسی بزرگ حماسه سرای نامی ایران هم مهمان من است
 
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
 
dast khate shirchi
 
 
با نوشتن این بیت از کینه ها و بد خواهی و سیاهای های روی زمین شسته می شوم. زیر لب می گویم
" ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم "
حال و هوای قلمم با این بیت پاک و خیرخواه شده است حال " نوبت عاشقی است یک چندی " نفس عمیقی می کشم با قلم جلی بر مرکز تابلو می نویسم: " من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو! "
اشعار حافظ در لابه لای بوم مانند عطر گل یاس پخش شده اند . سخن نغز سعدی را می آورم
 
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
 
shirchi
 

چه شیدایی خاصی و چه مستی زیبایی . مدهوش می شوم و " محرم این هوشم جز بیهوش نیست " و این بار هم مشتری زبان و دلم، قلمم می شود
موسیقی حروف چنان بلند و بی پروا گوشم را می نوازد که از میان کلامشان به وضوح می شنوم

گرم از دست برخیزد که به دلدار بشینیم

زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینیم
 
shirchi
 

وصال را میابم. در این محفل گرم و عرفانی بزرگانی چون فردوسی، خیام، حافظ و مولانا و در گوشه ای دیگر هنرمندان مکتب هرات بهزاد و آقا میرک سلطان علی و طرف دیگر میر عمادالحسنی مرد نستعلیق ایران ، درویش طالقانی که زلف شکسته هایش به دنیا می ارزد، همه حضور دارند وجودم پر از خیال پرنیانی این بزرگان است، در گوشه ای آرام می نشینم و رو به تابلو هایم میکنم و می گویم

 

گوشه ابروی تست منزل جانم

خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
 
 
نستعلیق در سرزمینم ریشه دارد و بزرگانی چون سلطان علی مشهدی، میرعلی ، میر عماد و میرزا غلام رضا و محمد رضا کلهر عماد الکتاب و برادان میرخانی و امیر خانی و ... همه این بزرگان در تعالی نستعلیق ناب کوشیدند و تا صاحبان استعداد از طبقات مختلف مردم از این هنر استفاده و تسلی خاطرپیدا کردند. نستعلیق فرزند خلفی دارد که شکسته نستعلیق نام دارد و این خط پر رقص هم از ذوق و استعداد ایرانیان تراوش کرده است و به بار نشست این خط، بهار پر طراوت است، زحمات فراوانی را شفیعا و درویش عبد المجید طالقانی و سید گلستانه و میرزا غلام رضا اصفهانی و منشیان نامی و گمنام قاجاریه کشیده اند که سهم هر کدامشان در هنر ایران بسیار است و نگارنده این سطور با دل بستگی زیاد به هنر این مردان بزرگ اعتقاد و اندیشه شفاف پیدا کرده اند
در این محفل انس دوستان جمعند و من آرام و نستعلیقی می شوم در منحنی حروف محو می شوم . رها می شوم و با خیالی آسوده و سبز در لا به لا ی چرخش قلم اوج می گیرم
از خطهایی که در سرزمینم ایران بودند مجموعه ای گرد آوری شد . جای تابلو هایی که دور از مرزهای وطن ام هستند در این مجموعه خالی است . آنهارا همیشه در ذهن مرور کرده و هر روز به آنها سلام می کنم
در این راه طولانی و بس دشوار دستانی پر مهر انسانهایی پاک و ذلال و دوستانی معنوی گرمابخش دستانم بودند و مرا یاری دادند تا بتوانم رسالت هنری و فرهنگی خویش را به فرهنگ و هنر ایران پر گهر ارائه دهم . "یاد بعضی نفرات رزق روحم شده است، وقت هر دلتنگی "سویشان دارم دست
از آنان صمیمانه تشکر نموده و به آستان والایشان مهر می ورزم و بر این باورم که عطر یاد و مهربانی هایشان در زندگی هنری ام همیشه متجلی است
 
 
اسرافیل شیرچی
بهار ۱۳۸۳
 
shirchi
 
nemooneye khat shirchi
 
shirchi
 
 
shirchi-hafez
 
shirchi
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط احمد ابراهيمي فرد شربیانی  |